تبليغاتX
تفال

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني.

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای.

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی.

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ......

فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی پس بیا و خجالت نکش و نترس

این مطلب را تقدیم میکنم به شروع فصل دیگه ای از بهار زندگیتان که همواره دل زنده و زنده دل بمونید.

جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 1:22| نویسنده : مهدی نجفی |
یاد گرفته ام که:

* با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

* با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.

* از حسود دوری کنم چون اگر دنیا را هم به تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود.

* تنهایی را به جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح می دهم.

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 13:30| نویسنده : مهدی نجفی |
من با تو نه مرد پنجه بودم    افکندم و مردی آزمودم

دیدم دل خلق را ربودی         من نیز دل آوری نمودم

یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 14:9| نویسنده : مهدی نجفی |
سراهی به گوش قدح برده سر    بدو راز سربسته گفتی مگر

ندانم چه گفتی و چه انگیختی     که گفتی واز دیده خون ریختی

جمعه ششم مهر 1386 ساعت 21:5| نویسنده : مهدی نجفی |
چارلی چاپلین می گوید : در این دنیا جا برای همه هست پس بهتر است بجای اینکه جای دیگران را بگیری سعی کنی جای خودتو پیدا کنی.

حالا وقتی که در بعضی جاها همه یا بعضی آدمها جای همدیگه نشستن تکلیف چیه؟

کاش چارلی چاپلین زنده بود و یک سری به بعضی جاها می زد!!!

 

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 16:8| نویسنده : مهدی نجفی |
شب تاریک و ره باریک و من مست      قدح از دست من افتاد و نشکست

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت            و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 18:0| نویسنده : مهدی نجفی |
هاتفی از گوشه میخانه دوش    گفت ببخشند گنه مٍی بنوش
جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 13:11| نویسنده : مهدی نجفی |
دمی با دوست در خلوت   به از صد سال در غربت

من آزادی نمی خواهم     که با یوسف به زندانم

دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 21:31| نویسنده : مهدی نجفی |
می خور که به زیر گل بسی خواهی رفت

                                       بسی همدم و بسی یاور و بسی مونس و جفت

شنبه دوم تیر 1386 ساعت 10:6| نویسنده : مهدی نجفی |
 مرو به هند و بیا با من خراب بساز     که هر جا روی آسمان همین رنگ است

شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 22:14| نویسنده : مهدی نجفی |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس